کوتاه های بلند

شعر، داستان و هر کوتاهی دیگر

 
خیال
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

شب ها

بر پاسبانی اش

دعوا بود

میان نگهبانها

در زندان

 

که او

در سلولش

به زیر آواز میزد

 

تقدیم به مرد تنهای موسیقی ایران

 


 
comment نظرات ()
 
 
لالایی انتظار
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤
 

 

 

کودکان انتظار

حال باید خوب بدانید که

دگر آواز لالائی مادران آشفته حال

در گوشتان زمزمه نخواهد شد

 

در دور دست ها

هوای این نزدیک ها استشمام میشود

هوایی از جنس کودکی

 

زین پس و هر شب

لالائی ها در بیکران آسمان

خواهد پیچید

انگار گوشتان بدهکار آسمان نیست، نه؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
 

 

مگس فهم شیشه ندارد، وگرنه برای بیرون رفتن از اطاق، دائم خود را به آن نمی زد!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
 

 

من مسلمان زاده ام

تبارم از آدمی است

مادرم مریم است

و پدرم محمد

خالویی داشتم یحیی نام

و نسبی دارم چون داوود

از نزدیکان ادریس، صالح و اسحاق بودم، من

شاید با نوح در طوفان

و یا با یونس در دهان ماهی بودم

شکاف آبی بود که با موسی از آن گذشتم

و دچار نفرین لوط شدم

که عیسی شفایم داد

من صبورم چون ایوب

ناطقم چون سلیمان

فرمانبردارم چون ابراهیم

و سرسپرده چون اسماعیل

من یکصد و بیست چهار هزار تکه ام

پس درود خداوند بر هر تکه ام باد.

از: ب. امامی -  شهریور ١٣٨٧


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
 


 

 

سنگ دلتنگ، زیبای دل سنگ

 

سنگ از آسمان به کویر افتاد

قرمز بود و نایاب

عنصری خاص داشت

مدتها در آرزوی دیار مجاوری بود که هنگام نزول از آسمان به زمین دیده بود

 

زیبائی به دیار میرفت

به کویر رسید

هوا تاریک گشت

راه گم کرد

 

 

سنگ برقی زد

راهنما شد

زیبا رفت

سنگ نیز با خودش برد

 

دیری نگذشت که خوشحالی سنگ به آزردگی بدل گشت

سنگ به دیار رسید

زیبا سنگ با دینار معاوضه کرد

پس...

تکه شد

صیقل خورد

نقش گرفت

و به انگشتری مبدل گشت

 

دست به دست چرخید

به تاجر رسید

تجارت نیز سفر بسیار داشت

پس تاجر راهش به کویر افتاد

سنگ بر دست تاجر گداخت

موجب تاول شد

تاجر خشمگین

 انگشتر به کویر انداخت

سنگ خوشحال بود از بازگشت به کویر

و آشفته حال، از طوقِ  برگردن

پس دگر بار که زیبا هراسان بود

راه گم کرده و گریان بود

سنگ در کویر خاموش ماند

شب شد و زیبا طعمه گرگان شد.

 

آذر ماه، یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩
 

خوانده شدم

با مصدری از فعل

برگشتن

بودن

ماندن

 

نامیدند

با فعل ماضی

برگشتم

بودم

ماندم

 

و...  تو چگونه میروی؟

با استمرار؟

می گردم

می باشم

می مانم

 

 

 

 

به رنگ رفتن (نسخه دوم) منتشر شده از این وبلاگ در تاریخ ۱۴/۱۱/۸۱


 
comment نظرات ()
 
 
مستی و هوشیاری
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸
 

میتوان مست، شب را در آغوش یک هرزه سپر کرد

یا که بر دیوارهء شهر، درد را با هوشیاری تشر زد

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
 

پشت هر پنجره ای منظره ای هست

یک تپهء سبز

یک ردیف نردهء سفید

و یک جاده ای خاکی که از آن میگذرد

کنار آن نرده یک نفر ایستاده

با کلاهی بر سر

و لباسی تیره که هر دم باد آنرا

به سویی میکشد

و با دیدن تو میخواهد که به پیش بیاید اما

توان رفتن ندارد

و تو، به سادگی از آن میگذری

فارغ از اینکه مترسک هر دم

دور شدنت را مینگرد

ترانه مترسک سروده شده در آبان ۸۵


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٧
 

 

آب بر پايمان سائيد

   موج خيسمان كرد

    در يك غروب تابستاني

يك نشان ساده

  با يك ساقهء خشكيده

    روي ماسه ها

      كشيده شد

نشاني از يك قلب

     مثل قلب تو

          قلب من

موج دريا ، اي كاش

   نشان ساده را

     پاك نمي كرد

گرماي آنروز ، اي كاش

   خيسيمان ‌خشك نمي كرد

     اي كاش امروز

       با خشكيده ام

         بر ساحل

         نشاني كشيده نمي شد

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢
 


< يه روزی ... >

مرد می رفت
زن ايستاد
گريه کرد
مرد ايستاد
خندید.

رفتند
خنديدند
ايستادند

زن رفت
رفت که رفت
مرد ايستاد
گريه کرد

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۸
 

 

< اربعه >

در هر باد طنين صدای تو بود
بر هر خاک رد پای تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمی دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو می خواستم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٥
 

 

او برنگشت
لباسهايش او را خواندند
و کفشهايش در انتظار جفت ماندن

دلم ريخت
آنزمان که آخرين صدايش به گوش رسيد

کمـــــــــــک


 
comment نظرات ()
 
 
چراغ قرمز گل فروشي
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٦
 

                                                                    

عابرين آنچنان از خيالش گذشتند
که حتی پلک هم نزد
و او ٬ در انتظار ســــرخی به سر ميبرد
تا به اشارتی ٬ مــــــريم با نان شب معاوضه کند.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱
 

يــاد يــادگــار

داستان ما از يک شب شروع شد
شب لذت تو
شب نفرت من
از يک شب گرم و شرجی
سواحل دريای خزر
يادداری ؟
و تمامی لذت تو تا به سحر
نفرتم را تکميل کرد
و اينگونه بود که تنها برگشتم
و تو نيز آمدی
تا با تکرار
نفرتم را دگرگونه کنی
و کردی
که ناخواسته پا در زمينی نهادم
که نه تنها ياری برد
توان تساوی هم نداشتم
و اينچنين شد که خيلی به هيچ باختم
و نفرت سراسر وجودم
رنگ دگری گرفت
و عادت ...
اين مرض ناعلاج
تماميتم را فرا گرفت
و رفته رفته پا در قايقی نهاديم
که آنسو تو به بيراه
و من به راه پدال زديم
در استخر محصور شدهء عشق

و عشق ...
مثل عکس فوری
سياه و سفيد
سه در چهار
بدون آرايش
چاپ شد
تکثير يافت
و تو ...
هنوز در خوابی

تمامی قايموشک بازيهايم
سـُـک سـُـک گفته شد
و دگر هيچ جای قايم شدن نداشتم
که تو نيز چشم گذاشتی
و من حتی در اين بازی سادهء کودکانه نيز باختم

دينام محبت
دگر شارژ نکرد باطری عشق را
و گارانتی فرجام هم بی جام ماند
در اين بازی يکطرفهء خيلی به هيچ

مرغ عشق
با پياز حسرت
و زردچوبهء بی لطفی
سوخت و سوخت
در آتش نفرت

و نيکی را در شب
به بهانه ای ارزان فروختيم
و در صبح ٬ گران خريديم
و من نيز ...
به بهانه ای
در سالگرد يک شب گرم و شرجی معامله شدم

پاشيدگی ٬ گريه
با يگانگی ٬ خنده
تعويض شدند
و من در اين تعويض
در رختکن تنهايم لخت ماندم

منهم زيبا ميشدم
اگر و فقط اگر
جلوی آيينه می نشستم
خط چشم « بنژوی حسرت » ميکشيدم
ريمل « اور غم » به مژه هايم ...
و خط لب جدايی می کشيدم
رژ لب بوسه ات تمام شده
وگرنه منهم زيبا ميشدم
و تو ...
تو
هنوز در خوابی
و سوت بينی تو در خواب
سوت پايان بازيم بود
ای کاش هيچ سوتی به صدا در نمی آمد
ای کاش جاده نبود
شمال نبود
خرداد ماه و
رحلت امام نبود

حساب جاری اشکهايم
در بانک جدايی بسته خواهد شد
با واريز اشارت تو 
اما واريز تو ...
واريز تو ...
سوت ميزنند
  

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٥
 

مرغ عشق

با پیـاز حسرت

و زردچوبهء بی لطفی

سوخت و سوخت

در آتش نفرت


 
comment نظرات ()
 
 
لانه نارنجی
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۸
 

لانه کرده بود

کبوتر چاهی

توی چراغ نارنجی چراغ قرمز

چهارراه سيروس


 
comment نظرات ()
 
 
به رنگ تو
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱
 

 

 

بی رنگ بودم
هم رنگ تو شدم ٬ تا تو را به تو بازشناسانم
حال که مرا شناخته ائی
کم رنگ شدی ؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
 

 

محلفه ای روی شهر می کشد

باد می آيد

شهر ...

پاره می شود

 


 
comment نظرات ()
 
 
آدم باش !!!
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٩
 

 

خوبی ما آدمها

فراموشکاريمونه

 

ای کاش

من

توی دوستت داشتن

آدم بودم

 


 
comment نظرات ()
 
 
اسب سرکش
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۱
 

 

من یک اسب سرکش بودم

و تو ...

تمام غمت٬

رام کردنم بود؛

 ...

تو سرکش شدی

اما ...

غمم ...

از جنس دگری بود؛

سرکشی دوباره ام .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
آگهی مشارکت در ساخت
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٥
 

 

دوستت دارم يه واژه کلنگی

مشارکت در ساخت پذيرفته ميشود

ساخت از شما

دوستت دارم از ما

 


 
comment نظرات ()
 
 
نذر
نویسنده : ب امامی - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٦
 

 

پيــر مـرد نـــذری کــرد

تنگــدست بــود

 

ســر چهـار راه

گل ياس به ماشينها داد

 

 

 يه سرم به دادش غضنفرم بزنيد


 
comment نظرات ()
 
 
مجسمه
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢۱
 

 

صدای تيشه

روی بدنش

بيدارش کرد

 

توی کارگاه تنديس سازی

زيردست استاد

تق تق

 

بلند شد

ايستاد

توی ميدون شهر

 


 
comment نظرات ()
 
 
اربعه
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٧
 


در هر باد طنين صدای تو بود
بر هر خاک رد پای تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمی دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو می خواستم


 
comment نظرات ()
 
 
میلاد
نویسنده : ب امامی - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱
 

آورده اند که در قرن چهاردهم ( هـ.ق ) در برج سرطان یعنی مددقا ْ ( EXACTLY ) سی و یکسال پیش از این ٬ شیخ الشوایخ ، الرسول المخطب و الزجاج المحدب ، البهروز الطویل القامته در روستایی موسوم به تهران امروزی در امراض الخانه ای ( HOSPITAL ) ملقب به جم از توابع شارع المطلقانی چشم دل به جهان گشود به گونه ای که تمامی ادبا را انگشت به ماتهت گذارد و از همان دورانی طفولیت خود ٬ دهان به شعر باز نمود .

گویند حکیم ما انقزه اسمال ( SMALL ) قد بود که ابویش او را کوتوله میخوانده ٬ پس شیخ ما شبی در بدو خواب آرزو کرد که بلندترین رجل ( MAN ) زمین شود ٬ و از ید ( HAND ) قضا ، او به دوقد (2METERS ) رسید آنسان که مردمان در شارع و بازار با دیدن او لب گزیده و گویند : وای چه درازه این پسره !!! که مکان دارد دراز را به بلندا تصحیح کرده و به همگان نیز اعلام کنیم.

حکیم بهراد ما در دوران الحصول الدرس من المدرس ( HIGH & SCHOOL ) از انشاء و ادبیات پارسی رنج فراوان میبرد به گونه ای که اطرافیان را همی ذله کرده بود و شبی که باید فردای آن‌ ٬ انشاءش که چه عرض ٬ انشاء فامیل را میخواند تبی اربعین الدرجه ( ْ40 ) وجودش را میگرفت و شیخ ما را از فوت (FOOT ) میانداخت ٬ تا اینکه دوران دیگری رقم خورد و شیخ به الحصول الدرس فی الدرجات الاولی ( COLLEGE ) احتمام ورزید و در این ایام بود که شعلهء عشق بر سینه اش اوفتاد و این شد که حکیم ما ید به پن ( PEN ) برد و رباعی سرود ٬ اما بنا بر حبس حرف ٬ در سینهء دل به واسطه قافیه و ردیف ٬ عارف ما نو گرایی را پیشه کرد و از آن ایام به این سبک مبادرت ورزید .






 
comment نظرات ()
 
 
تنهــــــــــایی
نویسنده : ب امامی - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۱
 

دلم اندازه پیرزن تنهایی که
غرق در افکارش
روی نیمکت پیتزایی ۱۲ متری خیابون شیرمرد
تو اوج شلوغی رفت و آمد
منتظر غذا
پشت ویترین مغازه قاب شده
تنهای تنهاست


 
comment نظرات ()
 
 
و عشق ...
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۳
 
و عشق
ابتذال يک حقيقت
دلبستگی به عادت
مبارزه با هرچه بود
که نمائی نيست

و عشق

سيگار را روی فرش می اندازم
پا برهنه ام
پا به رويش ميگذارم
خاموش میشود
و ...

و عشق ...

ای بابا گور پدر اين عشق
پام سوخــــــــــــــــت !!!
 
comment نظرات ()
 
 
گردش ايام
نویسنده : ب امامی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٦
 
صبح که اومد بالا زد زير خنده
زمين گفت : ميخندی ؟
صبح گفت : سر پيری و معرکه گيری ؟
زمين گفت : چی شده مگه ؟
صبح کوه و نشونش داد : حامله ای ؟
زمين گفت : يکم برو بالاتر ٬ جوشه !
هردو زدند زير خنده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظهر اومد ٬ صبح تازه رفته بود پای تلفن
ظهر گفت : خسته نباشی
صبح تعجب کرد : به این زودی اومدی
ظهر تبسمی کرد : زوده ؟ ظهر شدهــــا
صبح ساعتش و زد و رفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظهر از خواب بعدالظهرش پا شد
موبایلش زنگ خورد
عصر بود گفت : دم درم در و واکن
اومد تو
عصر گفت : امروز یکم زود اومدم باهم یه چای بزنیم
چای که تموم شد ظهر گفت : برم شب شده
عصر گفت‌: کو تا بیادش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب خمیازه کنان اومد
عصر گفت : خوابی ؟
شب گفت :‌ آره جون تو خواب ندارم
خوش بحالت مجردی
صبح که اومد شیفت و دادم
تازه رفتم مسافر کشی
زن و بچه این چیزا سرش نمیشه
عصرم گفت : ای بابا ما که رفتیم
مواظب خودت باش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح خنده کنان اومد بالا

 
comment نظرات ()
 
 
سنگ سرد سنگک
نویسنده : ب امامی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱
 
ساده بود
ساده زيست
و
خشخاشی مُـرد
شاطر محلمون

مثل سنگک ساده
۵۰ تومنی
بدون سنگ
ساده بود

اما
خشخاش مرگش
۱۰۰ تومنی
دو رو
با سنگ

تنور زندگيش سرد شد
مثل نون ۳ ساعت پخته
سرد سرد سرد

دخلش خالی بود
مثل دلش
بدون حرف
بدون پیش

خشخاش تدفینش
همه رو تو صف نونوایی
گیج کرده بود
پخت جمعه اش انگاری
دیر کرده بود.


دفتر سوم / بهمن ۷۵





 
comment نظرات ()
 
 
درخت پلاک ۸
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٤
 

اونروزها پلاک ۸ درخت توت داشت
و ما بچه ها بعد از فوتبال
با دستهای کثيف
توت ميخورديم

امروز کارگران شهرداری با اره اونو قطع کردند
خشک شده بود
بچه ها دورشون جمع شده بودند
با شاخه هاش بازی میکردند
و من...
ای کاش میتونستم
گریه کنم


دفتر دوم / اردیبهشت ۱۳۷۳



 
comment نظرات ()
 
 
بودن و ماندن
نویسنده : ب امامی - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٠
 
مرد رفت
رفت که بماند

زن بود
بود که نبود
نبود را ايفا ميکرد

و مرد ماند
ماند که بفهمد
شبها را
تنها مانده

و زن نيز ماند
ماند که بداند
روزها را
وا مانده

و مرد و زن
هر دو ماندند
تنهای تنها .

 
comment نظرات ()
 
 
۱ کوتاه بی نام
نویسنده : ب امامی - ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٧
 

در قلب هر دفاع
نبض حمله ای
نهفته میزند


 
comment نظرات ()
 
 
مظنون شماره صفر
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱
 
دزد که به خانه ات زد
آنسان نگاهم کردی که
مظنون شماره يکم

اما غافل بودی که تو خود
مظنون شماره صفر
دل دزديدمی
 
comment نظرات ()
 
 
خونه تکونی
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۱
 
خونه رو تميز کردم
نيای هی شبنمِ‌گونه هات
بريزه رو گل قالی
هی راه بری غبار دوستت دارمت
بشينه رو ميز و صندلی
طنين خنده هات
پنجره رو کدر کنه
بخدا چند روز اسير شدم
مگه اين تُل خاطرات
از زمين جمع ميشد
صد بار حموم و دستشوئی رو شستم
تا رد پای يک حادثه پاک بشه.
 
comment نظرات ()
 
 
کلیپ رقص نماز
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٩
 
صدای کف زدن ......................................صدای دمپايی
دست دست .........................................لخ لخ
موسيقی .............................................اذان
: فلانی بيا وسط ... ..............................: الهم صلی علی ...
صدای ريختن مشروب در گیلاس ...............بستن شير آب بعد از وضو
: بترکون ..............................................: الله اکبر
پایکوبی ...............................................نماز جماعت
: به سلامتی .......................................: قبول باشه



موزيک متن به انتخاب خوانندگان
 
comment نظرات ()
 
 
تکرار يک کوتاه
نویسنده : ب امامی - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٧
 




کوه به کوه رسيد
آنچنان که آدمی به آدمی نميرسد


 
comment نظرات ()
 
 
کلیپ
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٦
 

می رقصه ٬ می خنده ٬ ادا در میاره
اما اگه بدونی ...
برای روزی چند ؟

کارگرٍ کارخونه ... س بعد از ساعت کاریش
لباس مسخره کپی شده از روی کارتونهای دیسنی رو به تن میکنه
با اون کلاه گنده
تو اگه بدونی ...
چقدر گرمشه اون زیر ؟

دخترش سال اول دبیرستان
پسرش سوم دبستان
زنش تو بیمارستان
تو اگه بدونی ...
چقدر پول برای عمل کردنش میخواد ؟

بچه ها دوتا دوتا بغلش میرن
باباها عکس میگیرن
مامانا میخندن
اما اگه بدونی ...
چه درد کمری داره ؟

تو اگه یه ذره دقت میکردی
از توی دهنش چشماشو میدیدی
چه غمی تو اونا گره خورده

پیکان جوادان ٬ لاستیک دور سفید
داد زنان از کنارش رد میشن : « بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!! »
صدای بلند موزیکشون توی خیابون ولیعصر می پیچه : « ... که اگه اینو بدونی
تو به دلقک نمی خندی ...
»


ترانه : نون و دلقک
آهنگساز : امیر علیزاده
ترانه سرا : رها شایان
خواننده : محمد اصفهانی
کارگردان : ب . امامی




 
comment نظرات ()
 
 
قایموشک
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٤
 

امشب میائی قایموشک ؟!
من چشم میذارم ٬ پشت کوه دماوند
تو برو ارگ بم قایم شو !
زیر پل خواجو !
تو برو هرجا دلت میخواد ٬ قایم شو
غار علیصدر !
تخت جمشید ٬ خوبه ؟

برو توی یکی از کلبه های ماسوله
برو تو جزایر سیری
اگه زیر آبهای خلیج فارس هم بری !
شرط ۱ بوسه
۳ سوت پیدات میکنم

۱۰ ٬ ۲۰ ٬ ۳۰ ٬ ۴۰ ٬ ...


 
comment نظرات ()
 
 
اداره راه و ترابری
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٤
 



جاده خاکی تمام دل خوشیش این بود که آخرش به اسفالت میرسید
و جاده آسفالت
اول غمش
رسیدن به آخر خاکی


 
comment نظرات ()
 
 
میعاد
نویسنده : ب امامی - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٦
 

با هرنگاهت چه غریبم
از جدائی ها
از دلتنگیها
از حسرت شبهای بی گذرم

... چه قریبم
با دنیای دستانت
با حرم نفسهایت
با نوازش لبهایت

تو ای بانوی من آسوده باش
مارا سفری ست تا نسترنهای عاشق
... تا مرز دقایق
... تا آخرین نگاه قاصدکها

کفشهایت را بکن
ما را عریان آورده اند و میبرند

اینجا میعاد است
میعاد سرهای خسته
میعادگه خوبان


 
comment نظرات ()
 
 
اعــــــــــــــــــــدامـــــی
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٩
 

چشم به سارها دوخته بود
که چشمانش را هم بستند
: آتش
سارها پریدند .


 
comment نظرات ()
 
 
روی ریل
نویسنده : ب امامی - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٧
 

نرده ها پایین می آیند ٬ مرد می ایستد ٬ دستی میکشد ٬ داد میزند ٬ زن گریه میکند ٬ قطار رد میشود ٬ صدای مرد در زوزه قطار گم میشود ٬ زن ... گریه میکند ٬ قطار میرود ٬ نرده ها بالا میروند ٬ مرد بازهم نمیرود ٬ داد میزند ٬ زن ... گریه میکند ٬ ماشینها بوق میزنند ٬ فحش میدهند ٬ مرد پیاده میشود کتش را در می آورد ٬ قفل عصایی از زیر صندلی اش بر میدارد ٬ راننده کامیون چاقو می کشد ٬ مردم جلویش را میگیرند ٬ زن ... جیغ میزند ٬ کار بالا میگیرد ٬ نرده ها پایین می آیند ٬ مرد عربده میکشد ٬ زن ... می ایستد ٬ قطار ممتد سوت میزند ٬ سوزن بان بیرون میدود ٬ قطار می ایستد ٬ ترن بان تو سرش میزند ٬ مسافرین بیرون میریزند ٬ همه میدوند ٬ راننده کامیون چاقویش را می اندازد ٬ مرد مبهوت می ایستد ٬ تکه های زن را بیرون میکشند ٬ مسافرین سوار میشوند ٬ قطار میرود ٬ سوزنبان نرده ها رو بالا میدهد ٬ ماشینها میروند ٬ مرد می ایستد .


 
comment نظرات ()
 
 
از بـــــازار تـــا بـــرج الهـیـــــه
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٧
 


امروز دم درب حجره تسبیحات فاطمه الزهرا می انداختم ٬ صبح اول صبحی ٬ حاج مرتضی صراف و دیدم ٬ سلام و احوالپرسی دعوت به چای کردم ٬ منت نهادند درون حجره رفتیم و علی چای آورد ٬ اواسط نوشیدن نبود که همراه حاجی زنگ فرمودند ٬ حاجی در مکالمه اشان کلمه ای رکیک ( با لحجه ای خاص ) گفتند که احوالتمان دگرگون شد ٬ بعد از ختم مکالمه تاب نیاورده به نوعی از لحجه مورد نظر سخن به میان آوردم و ایشان افاضه فرمودند : « ها ... ذهنت را مخدوش نکن که حاجی اون ناسزا نبود که وصفی بود ساده و رایج در ولات ما » و اینگونه اضافه کردند : « کسه خله ( به ضمّ ک و خ و به فتح س و ل ) در گویش محلی کردی به معنی کله پوک خودمان است ٬ و بدین وصف که کسه به معنای کاسه سر و خله به معنای خالی بودن است » .
الله اعلم ٬ از فرمایشات حاج مرتضی بود ٬ راست و دروغش ٬ وبال خودشان .


 
comment نظرات ()
 
 
تــــــــــــــــــــــــرانـــه يک مـحـــــــــــکوم تنــــــــها
نویسنده : ب امامی - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٥
 

« زنــــــــدونـــــــــی دلـــــــــــــی داره تـنــگ تـنــگ
آهــــــــــــــن ٬ سیـــــــــــــــمـــان ٬ سنگ سنگ
ميکشـه ديــوار با دستــــان خــود ٬ چنـگ چنــگ
ميــــزنــه بـــــر دل نقــش خـاطــره ٬ رنـــگ رنـــگ
ســـربــــازان حـيــــاط مـيــرنــد رژه ٬ هنـگ هنـگ
ميــخــونـن سرود ٬ميــگن همواره ٬ جنگ جـنگ
زنـــدونـی مـحــکـــوم بـه یک تــرانـه ٬ ننــگ ننــگ
مـیــــــکـشـه طـــــــــرح آزادی و اون ٬ منـگ منـگ
وقـــــت نــــــاحـــاره٬ غـــــذا آمــــاده ٬ زنــگ زنــگ
مـیــــکنـه فـــــرار ٬ میــدهـد فـرمان ٬ بنــگ بنــگ
زنـــــدونـی تنـــــها ميــره تـــــا ديـــوار ٬ لنـگ لنـگ
ميـــــدهـد فــــرمـان بــازم گـروهبـان ٬ بنگ بنـگ
»
زنــــــــــدونــــــــــــی تنـــــــها خــونـش می مونـه
بــــــــــــــروی ديــــــــوار ٬ مثل لـــکه ای ننگ ننگ
سربـــــــــــــــازان تنــــــــــــــهــا آواز ميخــــــــونـن
ديــــــــــــــــگـر نميـــــــــــــــــــــگـنـد ٬ جنگ جنگ
حـــــــــــــــــــالا تـــــــــــــــرانـــه ميخـــــــونن اونها
تــــــــــــــــــــــــرانـــه يک مـحـــــــــــکوم تنــــــــها :
« زنــــــــــــــــدونـی دلـــــــــــــی داره تـنــگ تـنــگ ... »

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۳
 

من زخمی آن تيرم که از کمان دوست برخواست
و عميق فرو رفت
مثل چاهی در دل دشت
که بالا آورند
تشنگان آب را.
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۸
 

ای کاش پاهایم آنقدر بلند بود
که با همه شما راه می رفتم

ای کاش دستانم آنقدر دراز بود
که تمامی انسانها را بغل می کردم

ای کاش لبان آنقدر بزرگ بود
که آدمی را يک بوسه می دادم

و ای کاش ...
ای کاش ٬ دلم آنقدر گنده بود
که با تو خداحافظی می کردم
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٩
 

ديشب با خداوندی در خيابان
قدم ميزديم و سیگار میکشیدیم
يکی به او دعا ميبرد
يکی ملامتشگرش
و دیگری تمنا ٬
اما به فردوسی که رسيديم
کار داشت
بايد ميرفت.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱۸
 

 

چراغ شکسته بند می زنم
با دل چه کنم ؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱۸
 


< بی نام >

با تپش تو دوباره ام
و از سنگینی سنگی
به پرواز پری می مانم در آسمان نگاهت



< پرواز نـــــــــــــــــــــــه >

هلهله ایی بر
چلچه ایی زمین مانده
راندند
بال و پرش گرفتند
که آواز نبیند
پرواز نشاید




<مرگ گل >

شب پر بود از بارش و نور
من ٬ اطاقم ٬ تاریکی
دور تسلسل باطلی بودیم
در این یکنواختی بیداری

بسترم پر بود از بارش و خاطره
دفتر و سیگار
و یک گل

یگانه گلی که از آن یورش ظالمانه بجا مانده
تنها طرف معامله است
معامله حرفها و گوشها
معامله ایی نچندان پایدار

تا مرگ گل راهی نیست
باید معامله کرد



 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
 


< اربعه >

در هر باد طنين صدای تو بود
بر هر خاک رد پای تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمی دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو می خواستم


< روياها >

و روياها
اين پروانه های کوچک
با بالهائی پر از محبت
عاشقانه به دنبال هم در گريزند
تا ابديت
با سوزنی سرد
به استقبال پـــــــرواز گرمشان رود.



< آقای دبير رياضی >

احتمال صد در صد من مي روم !
به سمت بی نهايت
و ميل می کنم به خوبی
تا در هستی ضرب شوم
و بدهی ها را زير راديکال برم

خيلی مشتاقم
مشتقم را بگيرند
تا حالم انتگرالی شود
که از سينوس کسی نپرسم
کسينوس کسی ديد نزنم !


< کوبه ائی >

از غمی که به سينه دارم گله ائی نيست
گله از آن دستی است
که بر سينه ام گذاشتند
و ضربان بی قراريم گرفتند



< انتظار >

زمان در قلب ساعت می تپد
شب گوئی پشت به روشنائی
خيمه عزا به پا داشته در کمين غم است

که حادثه صبح دل او را می رنجاند
همانطور که حادثه ائی دل مرا...



< ستاره >

مسافر شهر کهکشانم
سوغاتم ستاره ايست
دستانت فشردم
سوغات نشاندم
و با فروبستن پلکت
محرومم از اين شهر تا ابديت

دستانم فشردی
سوغات چه نشاندی؟



< بی نام >

هر چند خيال پرواز ندارم
اما بگذار به آسمان بگويم
دوستت دارم



< رد جائی >

رفتی اما
رد تو
جای تو
در اين خانه است
ردی برای آمدنت
و جائی برای ماندنت
میگی : مزاح ميکنی ؟
میگم : ابــــــــــــــــدا



< جاخالی >

جای کسی در من خاليست
جای ...
خنده ها
جای دلواپسی
جای مهربونی
و جای هزاران ٬ هزار نانوشتنی

جای تو خالی
جای شعرهای منم خالی





< ياد تو >

اونروزها هیـــــچـکی یاد هیــــچـــکی نبود
هـیـچـکی با هـيـچـکی حرف نمی زد
همو نگاه نمی کردند
و از درد هم بی خبر

ستاره هام دیدند ایـنجوریـه ٬ بـهم پشت کردند
و پشت بومام لج کردند ٬ طاق باز خوابیـدند
پنجـره هام تخـته گاز ٬ زدند زیـر آواز

و هر آواز به اشکی ميـرسيـد
و هر اشک به صبحی

و من اونروز يادم افتاد که :
نبايد ياد کسی بکنم !





< يه روزی ... >

مرد می رفت
زن ايستاد
گريه کرد
مرد ايستاد
خندید.

رفتند
خنديدند
ايستادند

زن رفت
رفت که رفت
مرد ايستاد
گريه کرد




< واکسی >

هروز می آمد
: واکس نمی خواهيد؟
امروز هم آمد
واکسی نبود!
سفيد بود
روی دست کسبه.

: واکسيه ٬ واکس؛ واکس نمی خواهید آقا؟
چرا ٬ امـــــــــــــــــا ؛
:بلند بگو لا اله الی الله




<روشن کلاس دل >

امروز هم مرا ندید٬
امروز هم مثل آن سالها٬
مرا ندید.

او هیچکس را نمی دید٬
اما رفتن داشت٬
که بار دیگر ٬
اراده آهنینی تکرار کند.

او می رفت
همانطور که آن سالها رفت ٬
که مرا٬ با خاطراتم
در میز اول کلاس تنهائی
تنهای ٬ تنها بگذارد.




< دبستان >

امروز به دبستان رفتم
همان درختان بلند
با همان گنجشکها و لانه هايشان
با نسيم بهاری
چه مزين بودند

عمارت رنگ دگری داشت
و پدر مدرسه جوانتر
من نيز ٬ دگرگونه بودم
و دگرگونه می ديدم

امروز ٬ اينهمه زيبائی
آنروز ٬ آنهمه غافل



< کمــــک >


او برنگشت
لباسهايش او را خواندند
و کفشهايش در انتظار جفت ماندن

دلم ريخت
آنزمان که آخرين صدايش را به ساحل داد

: کمــــــــــــــــــــــک




< به رنگ تو >


بی رنگ بودم
هم رنگ تو شدم ٬ تا تو را به تو بازشناسانم
حال که مرا شناخته ائی
کم رنگ شدی ؟




< چراغ قرمز گل فروشي >

عابرين آنچنان از خيالش گذشتند
که حتی پلک هم نزد
و او در انتظار ســــرخی به سر ميبرد
تا به اشارتی مــــــريم به نان شب دهد




< گناه روز ازل >


روزی بر گلی دميده شد آدمی و هوائی
همگان سجود کردند ٬ مگر ...
وسوسه ائی به ميان آمد
و ما در اين دنيائيم

جزای فعل ٬ فاعل بیند
ما همگان فاعلیم؟




< نذر >

پيرمرد نذری کرد
تنگدست بــــود و گشاده پـــا
سر چهار راه
گل ياس به ماشينها داد




< بی نام >

کوه به کوه رسيد
آنچنان که
آدمی به آدمی نمی رسد!



 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
 


< بازگشت >

به وسعت تنهائی
به غربت بی انتهای نرسيدن
تازه می شوم با نگاهی

خواهانی دارم نچندان دور
دور می روم
نوباوران را می انديشم
و تنهائی را از بر تازگی و رسيدن می نگرم

می رسم چو کبوتری
چو درختی می رويم
بلند می شوم
سايه می سازم

می رسم چو درختی
چو کبوتری
آواز می خوانم
پرواز می کنم
لانه می سازم

می روم تا تنهائی ٬ تا سينه ائی به وسعت آن
می روم تا نرسيدن ٬ تا دلی به انتهای آن

می روم تا دنيا به دنياست ٬ به دنيا بيايم
آواز بخوانم
پرواز کنم
لانه بسازم

می روم تا دنيا به دنياست ٬ بيايم
برويم
بلند شوم
سايه بسازم




< خواب پنـــــــــــــــــــــــجره ها >


به کدامين غفلت از پشت خواب هزار پنجره گريختی ؟
به کدامين دیــار شهر کوچک خاطره را آنسوتر انگاشتی ؟
به کدامين صفت از وصف ستـــاره نشستی٬
که فانوس خيال بر سينه ات آونگ وار آويختی ؟
به کدامين رود خاکستر دوستی فشاندی٬
که در بستـر آن لاله همـی بسيـار نشـــــانــدی ؟
به کدامين سخن اين پيچ پيچ راه راه به تن پوشاندی٬
که حائلين شب در گوش هم پچ پچ جدايی دارند ؟
به کدامين سرود
و کدامـيــــن رود
می توان لاله ائی چید؟
می توان ستــاره ائی شمرد ؟
می توان شهر کوچک خاطره را
خواب هـــــــــــزاران را
و جـــدائی را ؟




< پلاک ۶ >

در خانه ای متروک میتوان پنجره ای را دوست داشت
ميتوان با ديواری درد دل کرد
آتشی ميتوان روشن کرد
و از روشنی به روشنی رسيد

گريزی زد به کودکی از پشت کوچه خاطره ها
با دوستی دشمنی و خداوندی را نهی

ميتوان قسم خورد که ديگر پرنده ائی پر گسسته نشود
اينچنين کشته نشود

از سنگ فرش ساجدی ميتوان صدای خدا را شنيد
ميتوان بر بلندی نشست و به او نزديکتر شد
با پرنده لحظه ائی ميتوان هم نگاه شد

ميتوان عکس دوستی بوئيد و از قاصدک سراغ هر کس گرفت

چه سردم امروز
در من اثر ندارد آفتاب تموز




< قاب انتظار >

پنجره ام رنگ انتظار گرفت
دگر صدای پای هيچ عابری نمی آيد
دگر سايه ائی روی ديوار خانه امان نمی افتد
و تيرک چراغ ٬ کوچکی کوچه را ميداند
من نمی خوابم
ماه هم اينرا خوب می داند
اما هيچکس مرا ...
... مرا به ياد گلدانها انداختی
آنان ضلعی از پنجره بودند و شم کوچه هميشه پر از آنان بود
عابرين مرا با نام آنان ميخواندند
و تو نيز ؛
يادداری ؟

يادداری تنها سد ارتباطيمان
همان ضلع سبز را برداشتيم ٬ تا تو از من قبول شعر کنی ؟
از همانجا بود که چشمان بارون زده ات را پنهان کردی
اما من ؛ آنها را ديدم
همانگونه که گلدانها را آنروز
تو در انتظار شعر
و من ساقی ديروز
تو همه خيس رفتی ٬ و گلدانها همگی خشک
سايه ها هم رفتند و من در انتظار سرد پنجره ام قاب ماندم




< به رنگ رفتن >

کسی گوئی مرا می خواند
کسی انگار به من گفت : بر می گردم و تا بودن می مانم
کسی ظاهراّ در گوشم قصه ائی گفت
و من بی دليل ماندم.

کسی در من اشکی ريخت
گونه ام خيس شد
ديده ام دويد.

کسی گوئی مرا می خواند
اسمم نمی داند اما گفت : بر می گردم.

به انتظار ماندم
اما هرگز شعله ات روشن نشد
برگشتم
و تــــــو همه رفتی
رفتی تا با زبان ديگران
قصه های کوچه و بازار
بودن را
ماندن را
بی رنگ کنی.

و من ٫ رفتم
کسی گوئی مرا می خواند.



 
comment نظرات ()