کوتاه های بلند

شعر، داستان و هر کوتاهی دیگر

 
< طعم تلخ خداحافظی >
نویسنده : ب امامی - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۸
 

ای کاش پاهایم آنقدر بلند بود
که با همه شما راه می رفتم

ای کاش دستانم آنقدر دراز بود
که تمامی انسانها را بغل می کردم

ای کاش لبان آنقدر بزرگ بود
که آدمی را يک بوسه می دادم

و ای کاش ...
ای کاش ٬ دلم آنقدر گنده بود
که با تو خداحافظی می کردم
 
comment نظرات ()
 
 
< ميدان فردوسی >
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٩
 

ديشب با خداوندی در خيابان
قدم ميزديم و سیگار میکشیدیم
يکی به او دعا ميبرد
يکی ملامتشگرش
و دیگری تمنا ٬
اما به فردوسی که رسيديم
کار داشت
بايد ميرفت.

 
comment نظرات ()
 
 
یک خاطره کوتاه
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱۸
 

 

چراغ شکسته بند می زنم
با دل چه کنم ؟


 
comment نظرات ()
 
 
دو کوتاهی و یک بلند
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱۸
 


< بی نام >

با تپش تو دوباره ام
و از سنگینی سنگی
به پرواز پری می مانم در آسمان نگاهت



< پرواز نـــــــــــــــــــــــه >

هلهله ایی بر
چلچه ایی زمین مانده
راندند
بال و پرش گرفتند
که آواز نبیند
پرواز نشاید




<مرگ گل >

شب پر بود از بارش و نور
من ٬ اطاقم ٬ تاریکی
دور تسلسل باطلی بودیم
در این یکنواختی بیداری

بسترم پر بود از بارش و خاطره
دفتر و سیگار
و یک گل

یگانه گلی که از آن یورش ظالمانه بجا مانده
تنها طرف معامله است
معامله حرفها و گوشها
معامله ایی نچندان پایدار

تا مرگ گل راهی نیست
باید معامله کرد



 
comment نظرات ()
 
 

کــوتـاههــا

نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
 


< اربعه >

در هر باد طنين صدای تو بود
بر هر خاک رد پای تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمی دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو می خواستم


< روياها >

و روياها
اين پروانه های کوچک
با بالهائی پر از محبت
عاشقانه به دنبال هم در گريزند
تا ابديت
با سوزنی سرد
به استقبال پـــــــرواز گرمشان رود.



< آقای دبير رياضی >

احتمال صد در صد من مي روم !
به سمت بی نهايت
و ميل می کنم به خوبی
تا در هستی ضرب شوم
و بدهی ها را زير راديکال برم

خيلی مشتاقم
مشتقم را بگيرند
تا حالم انتگرالی شود
که از سينوس کسی نپرسم
کسينوس کسی ديد نزنم !


< کوبه ائی >

از غمی که به سينه دارم گله ائی نيست
گله از آن دستی است
که بر سينه ام گذاشتند
و ضربان بی قراريم گرفتند



< انتظار >

زمان در قلب ساعت می تپد
شب گوئی پشت به روشنائی
خيمه عزا به پا داشته در کمين غم است

که حادثه صبح دل او را می رنجاند
همانطور که حادثه ائی دل مرا...



< ستاره >

مسافر شهر کهکشانم
سوغاتم ستاره ايست
دستانت فشردم
سوغات نشاندم
و با فروبستن پلکت
محرومم از اين شهر تا ابديت

دستانم فشردی
سوغات چه نشاندی؟



< بی نام >

هر چند خيال پرواز ندارم
اما بگذار به آسمان بگويم
دوستت دارم



< رد جائی >

رفتی اما
رد تو
جای تو
در اين خانه است
ردی برای آمدنت
و جائی برای ماندنت
میگی : مزاح ميکنی ؟
میگم : ابــــــــــــــــدا



< جاخالی >

جای کسی در من خاليست
جای ...
خنده ها
جای دلواپسی
جای مهربونی
و جای هزاران ٬ هزار نانوشتنی

جای تو خالی
جای شعرهای منم خالی





< ياد تو >

اونروزها هیـــــچـکی یاد هیــــچـــکی نبود
هـیـچـکی با هـيـچـکی حرف نمی زد
همو نگاه نمی کردند
و از درد هم بی خبر

ستاره هام دیدند ایـنجوریـه ٬ بـهم پشت کردند
و پشت بومام لج کردند ٬ طاق باز خوابیـدند
پنجـره هام تخـته گاز ٬ زدند زیـر آواز

و هر آواز به اشکی ميـرسيـد
و هر اشک به صبحی

و من اونروز يادم افتاد که :
نبايد ياد کسی بکنم !





< يه روزی ... >

مرد می رفت
زن ايستاد
گريه کرد
مرد ايستاد
خندید.

رفتند
خنديدند
ايستادند

زن رفت
رفت که رفت
مرد ايستاد
گريه کرد




< واکسی >

هروز می آمد
: واکس نمی خواهيد؟
امروز هم آمد
واکسی نبود!
سفيد بود
روی دست کسبه.

: واکسيه ٬ واکس؛ واکس نمی خواهید آقا؟
چرا ٬ امـــــــــــــــــا ؛
:بلند بگو لا اله الی الله




<روشن کلاس دل >

امروز هم مرا ندید٬
امروز هم مثل آن سالها٬
مرا ندید.

او هیچکس را نمی دید٬
اما رفتن داشت٬
که بار دیگر ٬
اراده آهنینی تکرار کند.

او می رفت
همانطور که آن سالها رفت ٬
که مرا٬ با خاطراتم
در میز اول کلاس تنهائی
تنهای ٬ تنها بگذارد.




< دبستان >

امروز به دبستان رفتم
همان درختان بلند
با همان گنجشکها و لانه هايشان
با نسيم بهاری
چه مزين بودند

عمارت رنگ دگری داشت
و پدر مدرسه جوانتر
من نيز ٬ دگرگونه بودم
و دگرگونه می ديدم

امروز ٬ اينهمه زيبائی
آنروز ٬ آنهمه غافل



< کمــــک >


او برنگشت
لباسهايش او را خواندند
و کفشهايش در انتظار جفت ماندن

دلم ريخت
آنزمان که آخرين صدايش را به ساحل داد

: کمــــــــــــــــــــــک




< به رنگ تو >


بی رنگ بودم
هم رنگ تو شدم ٬ تا تو را به تو بازشناسانم
حال که مرا شناخته ائی
کم رنگ شدی ؟




< چراغ قرمز گل فروشي >

عابرين آنچنان از خيالش گذشتند
که حتی پلک هم نزد
و او در انتظار ســــرخی به سر ميبرد
تا به اشارتی مــــــريم به نان شب دهد




< گناه روز ازل >


روزی بر گلی دميده شد آدمی و هوائی
همگان سجود کردند ٬ مگر ...
وسوسه ائی به ميان آمد
و ما در اين دنيائيم

جزای فعل ٬ فاعل بیند
ما همگان فاعلیم؟




< نذر >

پيرمرد نذری کرد
تنگدست بــــود و گشاده پـــا
سر چهار راه
گل ياس به ماشينها داد




< بی نام >

کوه به کوه رسيد
آنچنان که
آدمی به آدمی نمی رسد!



 
comment نظرات ()
 
 

بلندها

نویسنده : ب امامی - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
 


< بازگشت >

به وسعت تنهائی
به غربت بی انتهای نرسيدن
تازه می شوم با نگاهی

خواهانی دارم نچندان دور
دور می روم
نوباوران را می انديشم
و تنهائی را از بر تازگی و رسيدن می نگرم

می رسم چو کبوتری
چو درختی می رويم
بلند می شوم
سايه می سازم

می رسم چو درختی
چو کبوتری
آواز می خوانم
پرواز می کنم
لانه می سازم

می روم تا تنهائی ٬ تا سينه ائی به وسعت آن
می روم تا نرسيدن ٬ تا دلی به انتهای آن

می روم تا دنيا به دنياست ٬ به دنيا بيايم
آواز بخوانم
پرواز کنم
لانه بسازم

می روم تا دنيا به دنياست ٬ بيايم
برويم
بلند شوم
سايه بسازم




< خواب پنـــــــــــــــــــــــجره ها >


به کدامين غفلت از پشت خواب هزار پنجره گريختی ؟
به کدامين دیــار شهر کوچک خاطره را آنسوتر انگاشتی ؟
به کدامين صفت از وصف ستـــاره نشستی٬
که فانوس خيال بر سينه ات آونگ وار آويختی ؟
به کدامين رود خاکستر دوستی فشاندی٬
که در بستـر آن لاله همـی بسيـار نشـــــانــدی ؟
به کدامين سخن اين پيچ پيچ راه راه به تن پوشاندی٬
که حائلين شب در گوش هم پچ پچ جدايی دارند ؟
به کدامين سرود
و کدامـيــــن رود
می توان لاله ائی چید؟
می توان ستــاره ائی شمرد ؟
می توان شهر کوچک خاطره را
خواب هـــــــــــزاران را
و جـــدائی را ؟




< پلاک ۶ >

در خانه ای متروک میتوان پنجره ای را دوست داشت
ميتوان با ديواری درد دل کرد
آتشی ميتوان روشن کرد
و از روشنی به روشنی رسيد

گريزی زد به کودکی از پشت کوچه خاطره ها
با دوستی دشمنی و خداوندی را نهی

ميتوان قسم خورد که ديگر پرنده ائی پر گسسته نشود
اينچنين کشته نشود

از سنگ فرش ساجدی ميتوان صدای خدا را شنيد
ميتوان بر بلندی نشست و به او نزديکتر شد
با پرنده لحظه ائی ميتوان هم نگاه شد

ميتوان عکس دوستی بوئيد و از قاصدک سراغ هر کس گرفت

چه سردم امروز
در من اثر ندارد آفتاب تموز




< قاب انتظار >

پنجره ام رنگ انتظار گرفت
دگر صدای پای هيچ عابری نمی آيد
دگر سايه ائی روی ديوار خانه امان نمی افتد
و تيرک چراغ ٬ کوچکی کوچه را ميداند
من نمی خوابم
ماه هم اينرا خوب می داند
اما هيچکس مرا ...
... مرا به ياد گلدانها انداختی
آنان ضلعی از پنجره بودند و شم کوچه هميشه پر از آنان بود
عابرين مرا با نام آنان ميخواندند
و تو نيز ؛
يادداری ؟

يادداری تنها سد ارتباطيمان
همان ضلع سبز را برداشتيم ٬ تا تو از من قبول شعر کنی ؟
از همانجا بود که چشمان بارون زده ات را پنهان کردی
اما من ؛ آنها را ديدم
همانگونه که گلدانها را آنروز
تو در انتظار شعر
و من ساقی ديروز
تو همه خيس رفتی ٬ و گلدانها همگی خشک
سايه ها هم رفتند و من در انتظار سرد پنجره ام قاب ماندم




< به رنگ رفتن >

کسی گوئی مرا می خواند
کسی انگار به من گفت : بر می گردم و تا بودن می مانم
کسی ظاهراّ در گوشم قصه ائی گفت
و من بی دليل ماندم.

کسی در من اشکی ريخت
گونه ام خيس شد
ديده ام دويد.

کسی گوئی مرا می خواند
اسمم نمی داند اما گفت : بر می گردم.

به انتظار ماندم
اما هرگز شعله ات روشن نشد
برگشتم
و تــــــو همه رفتی
رفتی تا با زبان ديگران
قصه های کوچه و بازار
بودن را
ماندن را
بی رنگ کنی.

و من ٫ رفتم
کسی گوئی مرا می خواند.



 
comment نظرات ()