کوتاه های بلند

شعر، داستان و هر کوتاهی دیگر

 
چراغ قرمز گل فروشي
نویسنده : ب امامی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٦
 

                                                                    

عابرين آنچنان از خيالش گذشتند
که حتی پلک هم نزد
و او ٬ در انتظار ســــرخی به سر ميبرد
تا به اشارتی ٬ مــــــريم با نان شب معاوضه کند.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱
 

يــاد يــادگــار

داستان ما از يک شب شروع شد
شب لذت تو
شب نفرت من
از يک شب گرم و شرجی
سواحل دريای خزر
يادداری ؟
و تمامی لذت تو تا به سحر
نفرتم را تکميل کرد
و اينگونه بود که تنها برگشتم
و تو نيز آمدی
تا با تکرار
نفرتم را دگرگونه کنی
و کردی
که ناخواسته پا در زمينی نهادم
که نه تنها ياری برد
توان تساوی هم نداشتم
و اينچنين شد که خيلی به هيچ باختم
و نفرت سراسر وجودم
رنگ دگری گرفت
و عادت ...
اين مرض ناعلاج
تماميتم را فرا گرفت
و رفته رفته پا در قايقی نهاديم
که آنسو تو به بيراه
و من به راه پدال زديم
در استخر محصور شدهء عشق

و عشق ...
مثل عکس فوری
سياه و سفيد
سه در چهار
بدون آرايش
چاپ شد
تکثير يافت
و تو ...
هنوز در خوابی

تمامی قايموشک بازيهايم
سـُـک سـُـک گفته شد
و دگر هيچ جای قايم شدن نداشتم
که تو نيز چشم گذاشتی
و من حتی در اين بازی سادهء کودکانه نيز باختم

دينام محبت
دگر شارژ نکرد باطری عشق را
و گارانتی فرجام هم بی جام ماند
در اين بازی يکطرفهء خيلی به هيچ

مرغ عشق
با پياز حسرت
و زردچوبهء بی لطفی
سوخت و سوخت
در آتش نفرت

و نيکی را در شب
به بهانه ای ارزان فروختيم
و در صبح ٬ گران خريديم
و من نيز ...
به بهانه ای
در سالگرد يک شب گرم و شرجی معامله شدم

پاشيدگی ٬ گريه
با يگانگی ٬ خنده
تعويض شدند
و من در اين تعويض
در رختکن تنهايم لخت ماندم

منهم زيبا ميشدم
اگر و فقط اگر
جلوی آيينه می نشستم
خط چشم « بنژوی حسرت » ميکشيدم
ريمل « اور غم » به مژه هايم ...
و خط لب جدايی می کشيدم
رژ لب بوسه ات تمام شده
وگرنه منهم زيبا ميشدم
و تو ...
تو
هنوز در خوابی
و سوت بينی تو در خواب
سوت پايان بازيم بود
ای کاش هيچ سوتی به صدا در نمی آمد
ای کاش جاده نبود
شمال نبود
خرداد ماه و
رحلت امام نبود

حساب جاری اشکهايم
در بانک جدايی بسته خواهد شد
با واريز اشارت تو 
اما واريز تو ...
واريز تو ...
سوت ميزنند
  

 


 
comment نظرات ()