کوتاه های بلند

شعر، داستان و هر کوتاهی دیگر

 

بلندها

نویسنده : ب امامی - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
 


< بازگشت >

به وسعت تنهائی
به غربت بی انتهای نرسيدن
تازه می شوم با نگاهی

خواهانی دارم نچندان دور
دور می روم
نوباوران را می انديشم
و تنهائی را از بر تازگی و رسيدن می نگرم

می رسم چو کبوتری
چو درختی می رويم
بلند می شوم
سايه می سازم

می رسم چو درختی
چو کبوتری
آواز می خوانم
پرواز می کنم
لانه می سازم

می روم تا تنهائی ٬ تا سينه ائی به وسعت آن
می روم تا نرسيدن ٬ تا دلی به انتهای آن

می روم تا دنيا به دنياست ٬ به دنيا بيايم
آواز بخوانم
پرواز کنم
لانه بسازم

می روم تا دنيا به دنياست ٬ بيايم
برويم
بلند شوم
سايه بسازم




< خواب پنـــــــــــــــــــــــجره ها >


به کدامين غفلت از پشت خواب هزار پنجره گريختی ؟
به کدامين دیــار شهر کوچک خاطره را آنسوتر انگاشتی ؟
به کدامين صفت از وصف ستـــاره نشستی٬
که فانوس خيال بر سينه ات آونگ وار آويختی ؟
به کدامين رود خاکستر دوستی فشاندی٬
که در بستـر آن لاله همـی بسيـار نشـــــانــدی ؟
به کدامين سخن اين پيچ پيچ راه راه به تن پوشاندی٬
که حائلين شب در گوش هم پچ پچ جدايی دارند ؟
به کدامين سرود
و کدامـيــــن رود
می توان لاله ائی چید؟
می توان ستــاره ائی شمرد ؟
می توان شهر کوچک خاطره را
خواب هـــــــــــزاران را
و جـــدائی را ؟




< پلاک ۶ >

در خانه ای متروک میتوان پنجره ای را دوست داشت
ميتوان با ديواری درد دل کرد
آتشی ميتوان روشن کرد
و از روشنی به روشنی رسيد

گريزی زد به کودکی از پشت کوچه خاطره ها
با دوستی دشمنی و خداوندی را نهی

ميتوان قسم خورد که ديگر پرنده ائی پر گسسته نشود
اينچنين کشته نشود

از سنگ فرش ساجدی ميتوان صدای خدا را شنيد
ميتوان بر بلندی نشست و به او نزديکتر شد
با پرنده لحظه ائی ميتوان هم نگاه شد

ميتوان عکس دوستی بوئيد و از قاصدک سراغ هر کس گرفت

چه سردم امروز
در من اثر ندارد آفتاب تموز




< قاب انتظار >

پنجره ام رنگ انتظار گرفت
دگر صدای پای هيچ عابری نمی آيد
دگر سايه ائی روی ديوار خانه امان نمی افتد
و تيرک چراغ ٬ کوچکی کوچه را ميداند
من نمی خوابم
ماه هم اينرا خوب می داند
اما هيچکس مرا ...
... مرا به ياد گلدانها انداختی
آنان ضلعی از پنجره بودند و شم کوچه هميشه پر از آنان بود
عابرين مرا با نام آنان ميخواندند
و تو نيز ؛
يادداری ؟

يادداری تنها سد ارتباطيمان
همان ضلع سبز را برداشتيم ٬ تا تو از من قبول شعر کنی ؟
از همانجا بود که چشمان بارون زده ات را پنهان کردی
اما من ؛ آنها را ديدم
همانگونه که گلدانها را آنروز
تو در انتظار شعر
و من ساقی ديروز
تو همه خيس رفتی ٬ و گلدانها همگی خشک
سايه ها هم رفتند و من در انتظار سرد پنجره ام قاب ماندم




< به رنگ رفتن >

کسی گوئی مرا می خواند
کسی انگار به من گفت : بر می گردم و تا بودن می مانم
کسی ظاهراّ در گوشم قصه ائی گفت
و من بی دليل ماندم.

کسی در من اشکی ريخت
گونه ام خيس شد
ديده ام دويد.

کسی گوئی مرا می خواند
اسمم نمی داند اما گفت : بر می گردم.

به انتظار ماندم
اما هرگز شعله ات روشن نشد
برگشتم
و تــــــو همه رفتی
رفتی تا با زبان ديگران
قصه های کوچه و بازار
بودن را
ماندن را
بی رنگ کنی.

و من ٫ رفتم
کسی گوئی مرا می خواند.



 
comment نظرات ()