کوتاه های بلند

شعر، داستان و هر کوتاهی دیگر

 

کــوتـاههــا

نویسنده : ب امامی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
 


< اربعه >

در هر باد طنين صدای تو بود
بر هر خاک رد پای تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمی دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو می خواستم


< روياها >

و روياها
اين پروانه های کوچک
با بالهائی پر از محبت
عاشقانه به دنبال هم در گريزند
تا ابديت
با سوزنی سرد
به استقبال پـــــــرواز گرمشان رود.



< آقای دبير رياضی >

احتمال صد در صد من مي روم !
به سمت بی نهايت
و ميل می کنم به خوبی
تا در هستی ضرب شوم
و بدهی ها را زير راديکال برم

خيلی مشتاقم
مشتقم را بگيرند
تا حالم انتگرالی شود
که از سينوس کسی نپرسم
کسينوس کسی ديد نزنم !


< کوبه ائی >

از غمی که به سينه دارم گله ائی نيست
گله از آن دستی است
که بر سينه ام گذاشتند
و ضربان بی قراريم گرفتند



< انتظار >

زمان در قلب ساعت می تپد
شب گوئی پشت به روشنائی
خيمه عزا به پا داشته در کمين غم است

که حادثه صبح دل او را می رنجاند
همانطور که حادثه ائی دل مرا...



< ستاره >

مسافر شهر کهکشانم
سوغاتم ستاره ايست
دستانت فشردم
سوغات نشاندم
و با فروبستن پلکت
محرومم از اين شهر تا ابديت

دستانم فشردی
سوغات چه نشاندی؟



< بی نام >

هر چند خيال پرواز ندارم
اما بگذار به آسمان بگويم
دوستت دارم



< رد جائی >

رفتی اما
رد تو
جای تو
در اين خانه است
ردی برای آمدنت
و جائی برای ماندنت
میگی : مزاح ميکنی ؟
میگم : ابــــــــــــــــدا



< جاخالی >

جای کسی در من خاليست
جای ...
خنده ها
جای دلواپسی
جای مهربونی
و جای هزاران ٬ هزار نانوشتنی

جای تو خالی
جای شعرهای منم خالی





< ياد تو >

اونروزها هیـــــچـکی یاد هیــــچـــکی نبود
هـیـچـکی با هـيـچـکی حرف نمی زد
همو نگاه نمی کردند
و از درد هم بی خبر

ستاره هام دیدند ایـنجوریـه ٬ بـهم پشت کردند
و پشت بومام لج کردند ٬ طاق باز خوابیـدند
پنجـره هام تخـته گاز ٬ زدند زیـر آواز

و هر آواز به اشکی ميـرسيـد
و هر اشک به صبحی

و من اونروز يادم افتاد که :
نبايد ياد کسی بکنم !





< يه روزی ... >

مرد می رفت
زن ايستاد
گريه کرد
مرد ايستاد
خندید.

رفتند
خنديدند
ايستادند

زن رفت
رفت که رفت
مرد ايستاد
گريه کرد




< واکسی >

هروز می آمد
: واکس نمی خواهيد؟
امروز هم آمد
واکسی نبود!
سفيد بود
روی دست کسبه.

: واکسيه ٬ واکس؛ واکس نمی خواهید آقا؟
چرا ٬ امـــــــــــــــــا ؛
:بلند بگو لا اله الی الله




<روشن کلاس دل >

امروز هم مرا ندید٬
امروز هم مثل آن سالها٬
مرا ندید.

او هیچکس را نمی دید٬
اما رفتن داشت٬
که بار دیگر ٬
اراده آهنینی تکرار کند.

او می رفت
همانطور که آن سالها رفت ٬
که مرا٬ با خاطراتم
در میز اول کلاس تنهائی
تنهای ٬ تنها بگذارد.




< دبستان >

امروز به دبستان رفتم
همان درختان بلند
با همان گنجشکها و لانه هايشان
با نسيم بهاری
چه مزين بودند

عمارت رنگ دگری داشت
و پدر مدرسه جوانتر
من نيز ٬ دگرگونه بودم
و دگرگونه می ديدم

امروز ٬ اينهمه زيبائی
آنروز ٬ آنهمه غافل



< کمــــک >


او برنگشت
لباسهايش او را خواندند
و کفشهايش در انتظار جفت ماندن

دلم ريخت
آنزمان که آخرين صدايش را به ساحل داد

: کمــــــــــــــــــــــک




< به رنگ تو >


بی رنگ بودم
هم رنگ تو شدم ٬ تا تو را به تو بازشناسانم
حال که مرا شناخته ائی
کم رنگ شدی ؟




< چراغ قرمز گل فروشي >

عابرين آنچنان از خيالش گذشتند
که حتی پلک هم نزد
و او در انتظار ســــرخی به سر ميبرد
تا به اشارتی مــــــريم به نان شب دهد




< گناه روز ازل >


روزی بر گلی دميده شد آدمی و هوائی
همگان سجود کردند ٬ مگر ...
وسوسه ائی به ميان آمد
و ما در اين دنيائيم

جزای فعل ٬ فاعل بیند
ما همگان فاعلیم؟




< نذر >

پيرمرد نذری کرد
تنگدست بــــود و گشاده پـــا
سر چهار راه
گل ياس به ماشينها داد




< بی نام >

کوه به کوه رسيد
آنچنان که
آدمی به آدمی نمی رسد!



 
comment نظرات ()