کوتاه های بلند

شعر، داستان و هر کوتاهی دیگر

 
گردش ايام
نویسنده : ب امامی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٦
 
صبح که اومد بالا زد زير خنده
زمين گفت : ميخندی ؟
صبح گفت : سر پيری و معرکه گيری ؟
زمين گفت : چی شده مگه ؟
صبح کوه و نشونش داد : حامله ای ؟
زمين گفت : يکم برو بالاتر ٬ جوشه !
هردو زدند زير خنده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظهر اومد ٬ صبح تازه رفته بود پای تلفن
ظهر گفت : خسته نباشی
صبح تعجب کرد : به این زودی اومدی
ظهر تبسمی کرد : زوده ؟ ظهر شدهــــا
صبح ساعتش و زد و رفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظهر از خواب بعدالظهرش پا شد
موبایلش زنگ خورد
عصر بود گفت : دم درم در و واکن
اومد تو
عصر گفت : امروز یکم زود اومدم باهم یه چای بزنیم
چای که تموم شد ظهر گفت : برم شب شده
عصر گفت‌: کو تا بیادش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب خمیازه کنان اومد
عصر گفت : خوابی ؟
شب گفت :‌ آره جون تو خواب ندارم
خوش بحالت مجردی
صبح که اومد شیفت و دادم
تازه رفتم مسافر کشی
زن و بچه این چیزا سرش نمیشه
عصرم گفت : ای بابا ما که رفتیم
مواظب خودت باش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح خنده کنان اومد بالا

 
comment نظرات ()