کوتاه های بلند

شعر، داستان و هر کوتاهی دیگر

 
 
نویسنده : ب امامی - ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
 


 

 

سنگ دلتنگ، زیبای دل سنگ

 

سنگ از آسمان به کویر افتاد

قرمز بود و نایاب

عنصری خاص داشت

مدتها در آرزوی دیار مجاوری بود که هنگام نزول از آسمان به زمین دیده بود

 

زیبائی به دیار میرفت

به کویر رسید

هوا تاریک گشت

راه گم کرد

 

 

سنگ برقی زد

راهنما شد

زیبا رفت

سنگ نیز با خودش برد

 

دیری نگذشت که خوشحالی سنگ به آزردگی بدل گشت

سنگ به دیار رسید

زیبا سنگ با دینار معاوضه کرد

پس...

تکه شد

صیقل خورد

نقش گرفت

و به انگشتری مبدل گشت

 

دست به دست چرخید

به تاجر رسید

تجارت نیز سفر بسیار داشت

پس تاجر راهش به کویر افتاد

سنگ بر دست تاجر گداخت

موجب تاول شد

تاجر خشمگین

 انگشتر به کویر انداخت

سنگ خوشحال بود از بازگشت به کویر

و آشفته حال، از طوقِ  برگردن

پس دگر بار که زیبا هراسان بود

راه گم کرده و گریان بود

سنگ در کویر خاموش ماند

شب شد و زیبا طعمه گرگان شد.

 

آذر ماه، یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت


 
comment نظرات ()