< ميدان فردوسی >


ديشب با خداوندی در خيابان
قدم ميزديم و سیگار میکشیدیم
يکی به او دعا ميبرد
يکی ملامتشگرش
و دیگری تمنا ٬
اما به فردوسی که رسيديم
کار داشت
بايد ميرفت.

/ 4 نظر / 10 بازدید
nazanin

با بزرگتر از خودت می پری .

سياوش

مطالب کوتاه و جالبی مينويسی ...برقرار باشی

Marjan

سلام ...اين شعر بود يا يه متن ادبی؟...۳۰ گار ميکشين؟؟...تا بعد...

Marjan

سلام..پس اين مطلب جديدت کوووو؟؟؟...تا بعد...