< يه روزی ... >

مرد می رفت
زن ايستاد
گريه کرد
مرد ايستاد
خندید.

رفتند
خنديدند
ايستادند

زن رفت
رفت که رفت
مرد ايستاد
گريه کرد

 

 

 

 

 

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی

نميدونم چرا اولش زنه گريه کرد ولی ميدونم چرا مرده بعدش گريه کرد، چون اولش مرده به زنه خنديده بود، مگه نه ...؟ نه!؟ راستی ميخواستم بگم توی فهرست لينکهام قرارت دادم اگه خواستی تو هم اينجوری کن. قربانت / بقچه

مصطفی

سلام ... ديگه پيدات نيست! مارو درياب باصفا. ما وبلاگتو به ليستمون اضافه کرديم. منتظر اومدنتيم.تا به ما هم سری بزنی. قربات/ بقچه

افسون گل

تو معرکه می نويسی....به دلم خيلی نشست...همه شان...

raha

بی رنگ بودم هم رنگ تو شدم ٬ تا تو را به تو بازشناسانم حال که مرا شناخته ائی کم رنگ شدی ؟ ....... ي زماني اين خيلي بهم چسبيد... امروز باز يادش افتادم... چرا ديگه نيستي ؟...

نیلوفر

شما هنوزم داری گريه می کنی ؟! چشات کوچولو ميشه هاااااااااااااااااااااا ....ديگه خودت می دونی . بای بای

مهران

سلام به مرد بلند. وبلاگت رو مصطفی معرفی کرد. خوندم و کلی حال کردم. تقريبا همه رو خوندم. راستی مصطفی به خاطر تشابهاتمون گفت وبلاگت رو ببينم. آخه قد من حدود ۹۰/۱ و ايناست. از شوخی گذشته لذت بردم و لحظاتی رو که با تو بودم زندگی کردم.

payam

http://ahbanisadr.blogspot.com/

بقچه

چرا يخ زدی؟ خيلی شلوغه سرت نه؟

بقچه

آقا خيلی مخلصيم. روم به ديوار، کجايی؟ می‌گفتی به شتری مرغی شترمرغی چيزی می‌ترکونديم. ضمنا من سياسی نمی‌نويسم که، اونا می‌نويسن،که باز اونم طنزه.